پانته آپانته آ، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 23 روز سن داره

پانته آ

کسایی که دوستشون داری تو رو ترک نمیکنن! میتونی اونا رو تو قلبت پیدا کنی:)

نی نی من

این روزا یه کم سرما خوردم و درحال درآوردن هفتمین دندونم هم هستم جدیدا عاشق عروسک شدم مامانم هم یه عروسک با کالسکه و شیشه شیر واسم خریده البته کالسکه نی نی همون روز اول که نه همان دقایق اول شکست چون من میخواستم بجای نی نی توش بشینم .اما نی نی رو خیلی دوست دارم و همه جا با خودم میبرم این هم  عکس من و نی نی.     ...
13 آذر 1392

روز سخت من!

هفته گذشته در چنین روزی یعنی یک روز مانده به عید سعید خم من روز سختی رو پشت سر گذاشتم. صبح اون روز من رو به درمانگاه بردن و واکسن آنفولانزا زدم خیلی درد گرفت اما بابام بهم یه شکلات داد و من زود آروم شدم فکر میکردم همه چیز تمام شد اما عصر همان روز دوست خانوادگی بابام اومد خونه و چندتا جعبه داد دستم منم مشغول بازی شدم که ناگهان درد شدیدی رو رو گوشم احساس کردم بله درست حدس زدید اون خانم گوش من رو سوراخ کرد منم با جیغ و گریه اعتراضم رو نشان دادم اما دیگه کار تمام شده بود اما مامانم از شدت استرس حالش بد شد و تا صبح سردرد داشت.                                 &nbs...
8 آبان 1392

پانته آی شیطون

سلام حتما می پرسید این مدت کجا بودم ؟راستش رو بخواید مامانم فکر می کرد با بزرگتر شدن و راه رفتن من یه کم وقت آزاد پیدا میکنه اما نمیدونست که راه رفتن من همانا و لحظه ای بیکار نشدن مامان هم همانا. آخه میدونید من یه کم شیطونم و دایم دارم راه میرم و به همه چیز دست میزنم گاهی هم کارام خطرناک میشه واسه همین مامان فقط وقتی من با هزار زحمت حدود ساعت 12 میخوابم میتونه کارای وبلاگم رو انجام بده که اون هم دیگه توان نداره.                                                             &n...
7 آبان 1392

دوباره اومدم

بعد از یک سفر نسبتا طولانی اومدم با یه عالمه حرف که یواش یواش واستون میگم مهمترین خبر اینکه من توی این مدت 2تا دندون درآوردم حالا راحت تر غذا می خورم مخصوصا میوه مورد علاقه ام یعنی سیب رو. در ضمن مسافرت خیلی خوش گذشت اونجا همه من رو بغل می کردن، میبوسیدن و خلاصه مرکز توجه بودم البته یه نی نی خیلی کوچولو وخیلی تپل هم بود که من یه عالمه دوستش داشتم و همش می خواستم بغلش کنم بزودی عکس نی نی رو واستون میزارم . 
20 شهريور 1392

چهارمین سفر از سفرهای استانی من!

یادش-نمی دونم بخیر یا نه-اما جناب رییس جمهور قبلی رکورد سفرهای استانی رو شکست. اما فکر کنم با این وضعیتی که من دارم پیش می رم طی هشت سال رکورد اون بنده خدا رو بشکنم. هنوز چند ماهم نبود که رفتم تهران. بعدش رفتم بندرعباس و قشم و کلا جنوب کشور،بعدش هم رفتم اصفهان. حالا هم یه چند روزه دیگه می خوام برم دوباره تهران. نکته جالب و البته تلخ این بوده که توی هیچ کدوم از این سفرها بابام باهامون نبوده. بابام سرش خیلی شلوغه و نمی رسه جایی بیاد و ما رو با بابا بزرگ و مامان بزرگ می فرسته سفر. این سفرم نیست. هرچند بهمون قول داده یه دو روزی زود بیاد و بره. اونجا توی تهران تمام قوم و خویش های مادریم هستند. هر روز که خونه یکیشون بریم بازم زیاد هستند ما...
30 مرداد 1392

عاشق بازی شدم!

به نظر مامانم من واقعا دیگه بزرگ شدم اون میگه ظاهرم، کارام  ،علایقم شده مثل خردسالان راستش چند وقتی هست عاشق بازی شدم همش دلم میخواد من رو ببرن پارک البته بردن مخصوصا شهربازی مجتمع زیتون که نزدیک خونمون هست اما خیلی ببرنم .           ...
27 مرداد 1392

قصه راه رفتن من

نمیدونم فکرکنم نزدیک به یک ماه بود که من با کمک دیوارومبل و.... راه میرفتم هرچی هم مامان وبابا تلاش میکردن من خودم تنها بیشتر از 2یا 3قدم راه نمیرفتم تا روز تولدم شروع کردم به راه رفتن و رفتم رفتم تا امروز  که با 4دست وپا رفتن دیگه خداحافظی کردم.حالا احساس استقلال عجیبی دارم چون هرجابخوام خودم میرم .
20 مرداد 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پانته آ می باشد