پانته آپانته آ، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 22 روز سن داره

پانته آ

کسایی که دوستشون داری تو رو ترک نمیکنن! میتونی اونا رو تو قلبت پیدا کنی:)

تصمیم مامان

مامان یه تصمیم مهم گرفته تا امروز تمام متنهای وبلاگم از طرف من نوشته می شد واسه شما دوستای گلم حالا از این به بعد مامان میخواد گاهی از طرف خودش هم در مورد من بنویسه آخه من نمیتونم بعضی از مسایل رو به راحتی بگم مثلا بعضی چیزا رو اگه من بنویسم میشه تعریف از خود یا بعضی چیزا رو در مورد خودم نمیدونم مامان بهتر میدونه و میتونه بگه پس اگر این جور متنی خوندید تعجب نکنید مامان نوشته البته منم مینویسم نگران نباشید.
22 بهمن 1392

قصه این روزای من

  امروز روز دومه که واکسن زدم دیشب یه کم تب کردم اما زود تبم پایین اومد امروز خیلی غرغرو شدم مامان میگه واسه اینه که 4ساعته دارم استامینوفن میخورم که خواب آوره اما من به شدت مقاومت میکنم و نمیخوابم یه کمم پام درد میکنه اما باز من حاضر به نشستن نیستم و لگان لگان راه میرم راستی خاله ام یه عالمه عکس و فیلم ازمن توی گوشیش داشت وداد مامان حالا مامانم ناراحتیش کمتر شده  فقط غصه از دست دادن صدای ضبط شده ام رو میخوره وفیلم مادربزرگ مرحومش رو در آخرین روزای زندگیش. این هم یه عکس من در حال یک چرت خیلی کوتاه بعد از واکسن. ...
20 بهمن 1392

بازهم واکسن...

من به سن 18ماهگی رسیدم و بایدروز دوشنبه برم واکسن بزنم همه میگن اینبار خیلی درد داره و چندروز سخت ودردآور رو باید تحمل کنم مامان خیلی نگرانه وروزی چندبارمن رو محکم بغل میکنه و میگه بمیرم الهی که می خوای واکسن بزنی. باباهم مامان رو دلداری میده اما چه فایده....... حرف دوست و آشنا مامان رو حسابی کلافه کرده که ای وای کی واکسن 18ماهگی رو میزنی؟هنوز نزده ؟ ......راستش منم دارم کم کم میترسم نکنه خیلی دردم بگیره؟!واسم دعا کنید دوستای خوبم 
12 بهمن 1392

مامان ناراحت

مامانم این روزا خیلی خیلی ناراحته میدونید چرا بخاطر شیطونی من گوشی همراه مامان از دستش افتاد و چند تکه شد البته گوشی سالم موند اما بقول بزرگا مموری ترک خورده در حالی که مموری مامان پربوده از عکس ، فیلم و صدای من از بدو تولد تا حالا البته یه مقداری از عکسارو مامان روی کامپیوتر هم داره اما اونایی که مربوط به چند ماه اخیر میشه رو نداره واسه همین مامان خیلی خیلی ناراحته منم واسه مامان وخودم  ناراحتم چون بی عکس شدم.
7 بهمن 1392

فیلم "نیمه مخفیانه" از مجله خوانی پانته آ کوچولو!

ظاهرا پانته آ خانم که فعلا یک سال و پنج ماهش هست از همین حالا ره پدر در پیش گرفته و علاقمندی خود را به مطبوعات نشان داده است. بر اساس این گزارش پانته آ کوچولو تنها مجله های کامل گلاسه مانند "ایده آل" و "سیب سبز" را مطالعه می فرمایند! این فیلم به صورت "نیمه مخفیانه" در یکی از شب های زمستان از او گرفته شده است.     ...
19 دی 1392

خوشحالم

این روزا دایره لغاتم داره افزایش پیدا میکنه وهرچی مامان یا بابا بهم میگن بگو من تکرار میکنم البته بعضی کلمات خیلی سخته و من یه جوری میگم که هرکی میشنوه کلی میخنده منم ناراحت نمیشم خودمم باهشون میخندم واسه همین من خیلی خوشحالم که یواش یواش دارم وارد عالم بزرگا میشم کلماتی که من خوب وقابل فهم ادا میکنم :مامان،بابا،دایی،عمه،دمپا(دمپایی)،آبپاش،ماست،دوغ،اوجه(گوجه)،جیرابا(جورابها)،شلوار،حمیم(حمام)، نین(نان)،کفش،آب،داغ،نی نی ،چسب،مرسی،چشم،اینه(ایینه)،نیست،هست   ...
25 آذر 1392

من سفارشی!

این روزا با بزرگتر شدن من ومشخص شدن شکل وظاهرم هر کی من روبا مامانم میبینه یه سوال مشترک داره همه از مامانم میپرسن :دخترت شبیه کی شده ؟مامانم هم به همه یه جواب میده:دخترم سفارشیه! اما به نظر مامان و بابام وبعضی از فامیل فرم سر وصورت،انگشتای تپل دست وپام ،مژه های بلندم شبیه بابام شدن چشم وابرو ولبم هم شبیه خاله ام شده در این وسط فقط میمونه بینی من که هنوز کشف نشده شبیه کیه!    ...
19 آذر 1392

کمبود عکس

کوچکتر که بودم یه عالمه عکس داشتم و میشد گذاشت تو وبلاگم ویا به دوستام نشون داد اما حالا دچار کمبود عکس شدم میدونید چرا؟ چون واسه عکس گرفتن باید ثابت بود و ساکن کاری که فقط من در هنگام خواب انجام میدم و عکسای این روزای من همش تو خواب یا با شرایط عکس زیر که گیر کرده بودم و نمیتونستم حرکت کنم. ...
19 آذر 1392

نی نی من

این روزا یه کم سرما خوردم و درحال درآوردن هفتمین دندونم هم هستم جدیدا عاشق عروسک شدم مامانم هم یه عروسک با کالسکه و شیشه شیر واسم خریده البته کالسکه نی نی همون روز اول که نه همان دقایق اول شکست چون من میخواستم بجای نی نی توش بشینم .اما نی نی رو خیلی دوست دارم و همه جا با خودم میبرم این هم  عکس من و نی نی.     ...
13 آذر 1392

روز سخت من!

هفته گذشته در چنین روزی یعنی یک روز مانده به عید سعید خم من روز سختی رو پشت سر گذاشتم. صبح اون روز من رو به درمانگاه بردن و واکسن آنفولانزا زدم خیلی درد گرفت اما بابام بهم یه شکلات داد و من زود آروم شدم فکر میکردم همه چیز تمام شد اما عصر همان روز دوست خانوادگی بابام اومد خونه و چندتا جعبه داد دستم منم مشغول بازی شدم که ناگهان درد شدیدی رو رو گوشم احساس کردم بله درست حدس زدید اون خانم گوش من رو سوراخ کرد منم با جیغ و گریه اعتراضم رو نشان دادم اما دیگه کار تمام شده بود اما مامانم از شدت استرس حالش بد شد و تا صبح سردرد داشت.                                 &nbs...
8 آبان 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پانته آ می باشد